نقشه های عاشقانه

ساعت دو و شانزده ذقیقه صبح است..به تو فکر میکنم٬به تو که همه لحظه هایم را پر کردی.حتی ثانیه هایم آوای صدایت را برایم در پی هم تکرار میکنند.آن سوتر رویا پشت پنجره ایستاده و برایم دست تکان میدهد..نگاهت میکنم٬سرت به کارت گرم است و انگار در چشمهای من فرو رفتی..من آب تنی کردن در آن چشمها را بلد نیستم٬ من عاشق غرق شدن در آنها هستم...

ساعت سه و هشت دقیقه صبح است.میدانی به چه فکر میکنم؟ به همه چیزهای خوبی که قرار است خدا به من و تو بدهد..به روزها و شب هایی که قرار است با هم نفس بکشیم..دوباره به تو نگاه میکنم٬هنوز مشغول کاری..هنوز رویا پشت پنجره است.با خودم همه آن نقشه های عاشقانه را دوره میکنم که مبادا چیزی از قلم بیفتد٬به همه آن لحظه های پر از عشق٬به روزی که خدا میخواهد رز زیبایی به من و تو هدیه کند٬به زیبایی تو..به لطافت تو..به مهربانی تو...

ساعت سه و بیست و نه دقیقه صبح است.رویا حتی یک ثانیه هم چشم نمی بندد٬نگاهت میکنم برای هزارمین بار..میپرسی چه می نویسی؟ میگویم برای من و تو..می گویی برای ما..دلم قرص میشود٬من عشق خود را در تو یافتم..چشمهایت پر از خواهش است از من که میخواهد حامی باشم و من میدانم که برای آن چشمها میتوان جان داد..

ساعت سه و سی وسه دقیقه صبح است..گاه این فاصله اذیتم میکند اما فکر میکنم همه این بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم.رویا هنوز آنجاست٬با آن چشمهای اغوا کننده نگاهم میکند ٬نگاهم را روی نگاهت می لغزانم٬به آن چشمها خیره می شوم..نقشه ها را یک به یک دوره میکنم..به تو فکر میکنم٬به آن قایق کوچک روی آب٬به آنجایی که تو هستی٬به رز زیبایی که خدا میخواهد به من و تو بدهد..آه من چقدر خوشبختم..